|
عاشقانه های من
|
||
|
دست نوشته های یک عاشق |
و در اين لحظه آرزو مي كنم كودكي بودم كه آرزوهايم را بر بادبادك رنگارگم مي نوشتم و در آسمان دلت بر بادش مي دادم...
يك سال ديگه هم گذشت... ممنون از همراهي همه ي شما با كوي عشقم...
نمي گم نااميد شدم... اما اين بهار براش نمي نويسم كاش اين بهار بيايي...
دلتنگ شدم... صد قدم از من ، حداقل يك قدم از عشقم! اين كه رسم عاشقي نيست...
عشقي كه من هر لحظه براش ليلي مي شم ، مدتهاست يادم نمي كنه...
اميدوارم اگه عاشق هست ، بي وفايي رو كنار بگذاره... اگر نه كه ، دوست دارم بدونه حتي بدون حضورش من تا ابد دلم به عشق گرم هست...
سال خوبي رو براي همگي آرزو مي كنم...

عاشقانه هايم به غم نامه مي ماند و بس....
و حتي نيستي كه بي پناهي دست دلم را وقتي با شوق از تو مي نويسد ببيني...
دلم در اشكهايم غرق شده... بهترينم با من نامهربان نباش....
بلندترين شب سال هم خورشيد را ملاقات خواهد كرد...
و اين يعني بوسه گرم خداوند بر صورت زندگي ، وقتي همه چيز يخ مي زند...
شب يلداتون مبارك...
شب بود...
دخترك غمگين ، تنها ، ساكت...
دخترك آرزويي نداشت جز ، داشتن آرزو...
آرزويي كه ارزش داشت به خاطرش زنده به گور شود يا
نشود!
جرم دخترك ، دختر بودن بود و بس...
شهر پتوی شب را به سر می کشد و هیاهو
آغاز می شود.رنگ همه چیز عوض می شود ،چه بی شرمانه شرافت را قمار می کنند...
من اینجا کنار پنجره ایستاده ام و به سکوت
هیاهو نگاه می کنم...سکوتی که تنها من می شنوم...
نزدیک سحر است.. شهر لباس بر تن می کند
و نقابی دیگر به چهره می زند،ظاهر آراسته می کند تا روزی دیگر را آغاز کند..
شهر ، هم رنگی می کند با کسانی که نجابت
را از یاد برده اند ، تا که رسوا نشود!!
این روزها شهر بد رنگ شده و من پر از
هیاهوی سکوت....
روی چمن ها می نشینم... باد بهاری گویی
نام عزیزت را تکرار می کند و شکوفه ها را روی دامنم می گذارد... برایشان از عشق می
گویم از صدای قدم هایت که مرا به وجد می آورد... صدایی که مرا بارها مست می کند...
شکوفه ها عاشق می شوند به عشق ما... نسیم شکوفه ها را از دامنم می رباید و من به
تماشا می نشینم رفتن شکوفه های عاشق را که چه زیبا ، هماهنگ با باد بهاری می
رقصند...
سکوتی که دیگر تفاوتی ندارد از روی
رضایت باشد یا نباشد....
سکوتم اجباریست...
چراغ های ذهنم را خاموش می کنم... حمله
هوایی افکار خسته !
وضعیت اضطراریست...
من محکوم به سکوتم...
حقیقتی تلخ...
مرد شعرهايم در روزگار ناپيداست... شانه هايش خسته... در موسيقي آوايم پنهان شده ، گويي مرا نمي شناسد. از دنيا مي گذرد... خستگي اش ناپيدا... مرهمي براي دل عاشقش مي طلبد...همدمش مي شوم... رازهايي گفته و نگفته... حرفهايي كه از نگاه هم خوانده ايم... دستهايمان را به هم زنجير مي كنيم خزان را شكست مي دهيم. تمام فصل هايم در آغوش او، درآغوش بهار است... به دستان مرد شعرهايم بوسه مي زنم. چه بزرگ ، چه مهربان، چه گرم، پناه دلم مي شود. به صداي نفس هايش ، به گرمي دستانش مي توانم تكيه مي كنم... در آغوش مرد شعرهايم چه امن، چه صميمي در پناه عشق مي خوابم...
رقص فردا، امروز پيداست ! و شقايق خاطره اي سهم ديروز است كه در سايه پريشان شعله به استقبال هياهو مي رود... و سرخي انار گونه ي گونه هايت را به دستانم يادآوري مي كند و مرا به نام صدا مي زند... رد پاي سرخش روي قالي تا انجماد بنفشه وسط قالي پيش رفته و پس از آن پيدا و ناپيداست ، شايد همانجا گم شده است... من در فكر تو ، در فكر فردا ، گام هاي پلكم سنگين تر شده... آرام در آغوش يادت در بستر خيال هم بستر با تو مي شوم. مرا در آغوش امن خود گير... بي تابم...
شب یلدای همگی مبارک...
برای دل عاشق ما دعا کنید...
شوق آمدنت تا سحر مرا بيدار نگه مي دارد...زودتر بيا تا در آغوشت ميان بازوان پرقدرت مهربانت و گرماي نفسهايت گم شوم... تا مال يكديگر شويم تا چيزي از هم جدايمان نكند...بيا تا يكي شويم، يك روح در دو جسم دور از هم ولي عاشق تر...شيداتر... باز هم مي گويم دوستت مي دارم اي خوب من ، اي محبوب هميشه بهارم...
چرا نگاهم را جواب نمی دی؟ این سکوت داره من را به جنون می کشه... مهر سکوت را بشکن، شاید لذتی داشت که از سکوت نمی بردی... سکوتت من را می شکنه به شکستن من راضی نباش...
کاش در دلم جایی برای بازیهای کودکانه داشتم . شاید از تصور دیگران برای خود تصویر دیگری می ساختم. دوباره نگاه کن من کودکی نکرده ام حتی آن زمان که نوپایی درپی آغوشی بودم.
من راه نرفته کودکی را بازگشته ام از ابتدا عاشق بوده ام شاید تو مرا ندیده ای... دوباره نگاه کن دوباره مرا مرور کن... من کودک نبوده ام این تصور را تو خود برای خود ساخته ای... ای در من و دور از من... سکوتم را فریادی نیست دل عاشقم صبوری
می کند...
با صبر و سکوتم حداقل به خودم ثابت می کنم که عاشق عشقم پر از حرفهای تازه... برات هر شب توی خلوتم یه دنیا حرف دارم که فقط می تونم به دل تنهای خودم بگم... صبر دلم من را سرمست می کنه، مبارزه هر لحظه با فریادی که بر قلبم خنجر می زند تا رهایش کنم و باز پیروزی سکوت به من لذتی می دهد که اگر فریاد زنم و بر زخم هایم مرهم بگذارم شاید چنین آرامشی نداشته باشم... گاهی در خود آرام می گریم ولی باز هم صبورم....
هيچ صدايي در خلوتم نيست... باز هم نيستي و من تنها آرزويت را مي كنم... آرزوي بودن يك لحظه در كنارت ، در آغوشت... افسوس كه پيام رساني بين ما نيست... من در تنهايي گم شده ام... همه چيز را در خود مي ريزم . حرفهايم ، اشكهايم را.... چه كسي مي داند در من چه مي گذرد. تو دور از مني ، شايد نامم را نداني ولي باز هم مي گويم ، اي در من و دور از من ... كاش قلب تنهايم تو را براي پناه داشت. تا اينقدر تنهايي مرا بازي نمي داد و صداي قهقهه هاي مستانه اش مرا غريبانه در خود نمي شكست... التماس كردم اما باز هم نيستي و آغوشم خالي از تو...
تن تبدارم امشب بي پناه تر از هر شب ديگري ، مي لرزد... خواب دست چشمان مرا
نمي گيرد و دلم چون كودكي منتظر آغوش مادر مي گريد... تو تنهايي مرا ، راز دلم را ، احساس داغ يخ زده ام را نمي فهمي... تو مرا نمي شناسي و من باز مي گريم تا از خود خالي شوم...
از پرسه در كوچه عشق در زير باران مي آيم. آغوش مهربانت را بگشا... هواي شرجي امشب نفس هايم را مي دزدد... نگاهت فرياد مي زند حرفهاي ناگفته عشق ديرينمان را... باز هم بوسه هايت مرا تازه مي كند. باران را دوست مي دارم كاش هميشه باران ببارد تا كسي صداي بي صداي پيوندمان را نشنود....
هیچ ستاره ای در آسمانم نیست... برای که بگویم که در دل عاشقم چه می گذرد ؟ اشکهایم را در خود می شکنم و صدای خنده هایی که تنهایی ام را پنهان می کند دلم را آزار می دهد. یاری نیست و من چاره ای ندارم ، از روزگار طلسم شده ام صبر را خوب آموخته ام. کاش با هق هق گریه، خودم، بغضم ، سکوتم و تنهاییم را بشکنم...
هیچ نفسی گونه هایم را گرم نمی کند، کسی در آغوشم نمی گیرد...
کسی دلتنگی هایم را نمی شنود... عشقی نیست به چه کسی بگویم در خود گم شده ام...
باران می بارد...صدایش را می شنوی؟چه با اشتیاق با قطره های اشکم در می آمیزد... امشب باران جور دیگری می بارد... باران می بارد تا کسی صدای بی صدای گریه هایم را نشنود. تا کسی نداند در خلوت و سکوت من چه می گذرد... تا باز صبور بمانم...
کاش بستر دلنواز رویا مرا در آغوش گیرد تا عطر تو را با وجودم استشمام کنم... کاش در رویا در آغوش بوسه هایت باشم... کاش خورشید امشب در آسمان بود! تا شاهد عشق صمیمی من به تو درحضور نبودنت باشد. دیگر کودک نیستم. رویاهایم بزرگ شده چیزهایی جز بازی با عروسکهایم می خواهم...تشنه ی محبت تو هستم تویی که در منی و من در عشق تو را می ستایم و نامت را تکرار می کنم و تو را از خدا می خواهم تا باز در کمندت باشم...تا هر لحظه پرتو عشقت از نو بر من بتابد...
تا ابد می گویم تو را دوست می دارم بی آنکه از آن خود بدانمت....
ديشب در دلم مهماني برپا بود.شراب نوشيديم و در آغوش هم گم شديم. چه شبي، چه شوري، چه اشتياقي... رقص مستي، ابهام را مبهم تر مي نمود... دنيا را وارونه مي ديدم و باز مي نوشيدم شايد تا زماني كه از پا بيفتم... شبحي روي پله ها مي لغزيد. انگار سايه كسي را روي ديوار مي ديدم شايد نور شمعي در باد مي لرزيد. صداي خنده اش مرا ترساند. من هم مي لرزيدم. در را قفل كردم و به آغوشت پناه آوردم. مهماني دو نفره ما ، رقص و پايكوبي عشقمان تا امروز صبح پيدا بود... بوي شراب ، عطر آغوشت هنوز در اتاق هست هنوز من مست از حضورت هستم...
کاش تنهایی را پشت دیوار شب جا می گذاشتم... کاش تنهایی، شبها تنهایم می گذاشت... صدای آمدنت سکوت را می شکست و مرا تازه می کرد، من باز متولد خواهم شد...لیلی ای بی مجنون...کاش دستانت دستانم را می شناخت تا چنین غریبانه پی مرهم نمی گشتم مرهمی برای زخمهای کهنه رازهای قلبم... رازهایی که با من، در من متولد می شوند... عشقی که پیدا و پنهان است در من...رازهایی که با کسی نمی گویم جز مجنونی که برای لیلی بیابم...تنهایی، مرا در چشمانم می شکند حتی او در برابر من ایستاده و معشوقش را در آغوش کشیده... کاش آغوشت مرا می خواست...کاش تنها نبودم...
من خود را در کوچه پس کوچه های حقیقت عشق گم کرده ام تا شاید تو را پیدا کنم...
|
|