تبليغاتX


عاشقانه های من
دست نوشته های یک عاشق

زندانم هوس نیست...

سکوت محض و تاریکی...
قلم در دست و لب خاموش...
توانم نیست برای باز گفتن...
کلام آخرم :
خاموش ، زندانم هوس نیست...
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 14:10 توسط پرنده |

حقیقت تلخ...

سکوتی که دیگر تفاوتی ندارد از روی رضایت باشد یا نباشد....

سکوتم اجباریست...

چراغ های ذهنم را خاموش می کنم... حمله هوایی افکار خسته !

وضعیت اضطراریست...

من محکوم به سکوتم...

حقیقتی تلخ...

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387 ساعت 10:34 توسط پرنده |

سال نو مبارک...

سلام دوستان خوبم...
آرزوي 12 ماه شادي ، 52 هفته خنده ، 365 روز سلامتي ، 8760 ساعت عشق ، 525600 دقيقه برکت ، 315300 ثانيه دوستي برای همگی دارم...
سال نو مبارک...

 
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 20:39 توسط پرنده |

مرد شعرهایم...

مرد شعرهايم در روزگار ناپيداست... شانه هايش خسته... در موسيقي آوايم پنهان شده ، گويي مرا نمي شناسد. از دنيا مي گذرد... خستگي اش ناپيدا... مرهمي براي دل عاشقش مي طلبد...همدمش مي شوم... رازهايي گفته و نگفته... حرفهايي كه از نگاه هم خوانده ايم... دستهايمان را به هم زنجير مي كنيم خزان را شكست مي دهيم. تمام فصل هايم در آغوش او، درآغوش بهار است... به دستان مرد شعرهايم بوسه مي زنم. چه بزرگ ، چه مهربان، چه گرم، پناه دلم مي شود. به صداي نفس هايش ، به گرمي دستانش مي توانم تكيه   مي كنم... در آغوش مرد شعرهايم چه امن، چه صميمي در پناه عشق مي خوابم...

نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 18:33 توسط پرنده |

رقص فردا...

رقص فردا، امروز پيداست ! و شقايق خاطره اي سهم ديروز است كه در سايه پريشان شعله به استقبال هياهو مي رود... و سرخي انار گونه ي گونه هايت را به دستانم يادآوري مي كند و مرا به نام صدا مي زند... رد پاي سرخش روي قالي تا انجماد بنفشه وسط قالي پيش رفته و پس از آن پيدا و ناپيداست ، شايد همانجا گم شده است... من در فكر تو ، در فكر فردا ، گام هاي پلكم سنگين تر شده... آرام در آغوش يادت در بستر خيال هم بستر با تو مي شوم. مرا در آغوش امن خود گير... بي تابم...

نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386 ساعت 17:10 توسط پرنده |

سلام...

سلام....

شب یلدای همگی مبارک...

برای دل عاشق ما دعا کنید...

 

نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 ساعت 8:7 توسط پرنده |

گویی فریادی در راه است...

چقدر دقیقه ها سنگین می گذرند... این سکوت آرام و قرار را از من ربوده... گویی فریادی در راه است... دلم چون پرنده ای خود را به دیواره های غم گرفته تنم می کوبد... کاش کسی تو را از من نگیرد... کاش دستانت را این بهار به دستانم هدیه کنند... هر روز زهر تلخ هجران را می نوشم و حرفی نمی زنم... تو را از خدای عاشقان طلب می کنم... شیشه دلم لبریز از اشک های نریخته... تنها چند قدم تا وصال مانده... صبورتر باش...

نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 6:0 توسط پرنده |

محبوب همیشه بهارم...

 شوق آمدنت تا سحر مرا بيدار نگه مي دارد...زودتر بيا تا در آغوشت ميان بازوان پرقدرت مهربانت و گرماي نفسهايت گم شوم... تا مال يكديگر شويم تا چيزي از هم جدايمان نكند...بيا تا يكي شويم، يك روح در دو جسم دور از هم ولي عاشق تر...شيداتر... باز هم مي گويم دوستت مي دارم اي خوب من ، اي محبوب هميشه بهارم...

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 23:14 توسط پرنده |

تمنای وجودم...

صداي تمناي وجودم را بشنو... لبريز شدن از تو را طلب مي كند. در گوشم صداي آشناي توست تنها كه نام مقدس عشق را برايم تكرار مي كني... بگذار دلم بهار را در واقعيت ببيند و تجربه كند. بگذار شكوفه هاي رويا در قلبم احساس شود... تنها دستان مهربان تو را دستانم مي طلبد. عشقي كه بهانه ي بودنم است از توست و تو در من و دور از من... چقدر بي تو سردم ، پاييز را از بهرم... ديگر خزان نمي خواهم سهم من عاشق بهار است... نازنينم نگذار آغوشم بيش از اين خالي از شكوه حضورت باشد... من باز هم منتظرم...
نوشته شده در جمعه 9 آذر1386 ساعت 18:23 توسط پرنده |

عروس دریا...

 كاش درين رسوايي درين شور و شوق عشق تنها نبوديم. كاش جز من و تو كسي عشق را مي فهميد درين روزگار سرد... بيا با هم مست از وصال سرود بودن ، سرود عشق و شور جواني سر دهيم. ديگر كودك نيستيم... بيا به عروس سفيد پوش دريا ، مرواريد عشقمان را هديه بدهيم تا پيوندش را در نگاه هاي خسته اما مشتاق ما جشن بگيرد... بيا تا عطش دريا را با عطر بوسه هايمان برطرف كنيم. تا دست عروسش را بگيرد و او را مثل ما تا انتهاي بي انتهاي عشق ببرد.

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 23:50 توسط پرنده |

سکوت تو...

چرا نگاهم را جواب نمی دی؟ این سکوت داره من را به جنون می کشه... مهر سکوت را بشکن، شاید لذتی داشت که از سکوت نمی بردی... سکوتت من را می شکنه به شکستن من راضی نباش...

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 ساعت 12:11 توسط پرنده |

من کودکی نکرده ام...

کاش در دلم جایی برای بازیهای کودکانه داشتم . شاید از تصور دیگران برای خود تصویر دیگری می ساختم. دوباره نگاه کن من کودکی نکرده ام حتی آن زمان که نوپایی درپی آغوشی بودم.

من راه نرفته کودکی را بازگشته ام از ابتدا عاشق بوده ام شاید تو مرا ندیده ای... دوباره نگاه کن دوباره مرا مرور کن... من کودک نبوده ام این تصور را تو خود برای خود ساخته ای... ای در من و دور از من... سکوتم را فریادی نیست دل عاشقم صبوری

می کند...

نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 ساعت 21:55 توسط پرنده |

خنجر فریاد...

با صبر و سکوتم حداقل به خودم ثابت می کنم که عاشق عشقم پر از حرفهای تازه... برات هر شب توی خلوتم یه دنیا حرف دارم که فقط می تونم به دل تنهای خودم بگم... صبر دلم من را سرمست می کنه، مبارزه هر لحظه با فریادی که بر قلبم خنجر می زند تا رهایش کنم و باز پیروزی سکوت به من لذتی می دهد که اگر فریاد زنم و بر زخم هایم مرهم بگذارم شاید چنین آرامشی نداشته باشم... گاهی در خود آرام می گریم ولی باز هم صبورم....

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت 12:56 توسط پرنده |

آغوش خالی من...

هيچ صدايي در خلوتم نيست... باز هم نيستي و من تنها آرزويت را مي كنم... آرزوي بودن يك لحظه در كنارت ، در آغوشت... افسوس كه پيام رساني بين ما نيست... من در تنهايي گم شده ام... همه چيز را در خود مي ريزم . حرفهايم ، اشكهايم را.... چه كسي مي داند در من چه مي گذرد. تو دور از مني ، شايد نامم را نداني ولي باز هم مي گويم ، اي در من و دور از من ... كاش قلب تنهايم تو را براي پناه داشت. تا اينقدر تنهايي مرا بازي نمي داد و صداي قهقهه هاي مستانه اش مرا غريبانه در خود نمي شكست... التماس كردم اما باز هم نيستي و آغوشم خالي از تو...

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 ساعت 22:15 توسط پرنده |

دلتنگی...

تن تبدارم امشب بي پناه تر از هر شب ديگري ، مي لرزد... خواب دست چشمان مرا

نمي گيرد و دلم چون كودكي منتظر آغوش مادر مي گريد... تو تنهايي مرا ، راز دلم را ، احساس داغ يخ زده ام را نمي فهمي... تو مرا نمي شناسي و من باز مي گريم تا از خود خالي شوم...

نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 21:11 توسط پرنده |

باران...

از پرسه در كوچه عشق در زير باران مي آيم. آغوش مهربانت را بگشا... هواي شرجي امشب نفس هايم را مي دزدد... نگاهت فرياد مي زند حرفهاي ناگفته عشق ديرينمان را... باز هم بوسه هايت مرا تازه مي كند. باران را دوست مي دارم كاش هميشه باران ببارد تا كسي صداي بي صداي پيوندمان را نشنود....

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 21:38 توسط پرنده |

تنهایی...

هیچ ستاره ای در آسمانم نیست... برای که بگویم که در دل عاشقم چه می گذرد ؟ اشکهایم را در خود می شکنم و صدای خنده هایی که تنهایی ام را پنهان می کند دلم را آزار می دهد. یاری نیست و من چاره ای ندارم ، از روزگار طلسم شده ام صبر را خوب آموخته ام. کاش با هق هق گریه، خودم، بغضم ، سکوتم و تنهاییم را بشکنم...

هیچ نفسی گونه هایم را گرم نمی کند، کسی در آغوشم نمی گیرد...

کسی دلتنگی هایم را نمی شنود... عشقی نیست به چه کسی بگویم در خود گم شده ام...

نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386 ساعت 21:32 توسط پرنده |

باران می بارد...

باران می بارد...صدایش را می شنوی؟چه با اشتیاق با قطره های اشکم در می آمیزد... امشب باران جور دیگری می بارد... باران می بارد تا کسی صدای بی صدای گریه هایم را نشنود. تا کسی نداند در خلوت و سکوت من چه می گذرد... تا باز صبور بمانم...

کاش بستر دلنواز رویا مرا در آغوش گیرد تا عطر تو را با وجودم استشمام کنم... کاش در رویا در آغوش بوسه هایت باشم... کاش خورشید امشب در آسمان بود! تا شاهد عشق صمیمی من به تو درحضور نبودنت باشد.  دیگر کودک نیستم. رویاهایم بزرگ شده چیزهایی جز بازی با عروسکهایم می خواهم...تشنه ی محبت تو هستم تویی که در منی و من در عشق تو را می ستایم و نامت را تکرار می کنم و تو را از خدا می خواهم تا باز در کمندت باشم...تا هر لحظه پرتو عشقت از نو بر من بتابد...

تا ابد می گویم تو را دوست می دارم بی آنکه از آن خود بدانمت....

نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت 23:39 توسط پرنده |

شراب...

ديشب در دلم مهماني برپا بود.شراب نوشيديم و در آغوش هم گم شديم. چه شبي، چه شوري، چه اشتياقي... رقص مستي، ابهام را مبهم تر مي نمود... دنيا را وارونه مي ديدم و باز مي نوشيدم شايد تا زماني كه از پا بيفتم... شبحي روي پله ها مي لغزيد. انگار سايه كسي را روي ديوار مي ديدم شايد نور شمعي در باد مي لرزيد. صداي خنده اش مرا ترساند. من هم مي لرزيدم. در را قفل كردم و به آغوشت پناه آوردم. مهماني دو نفره ما ، رقص و پايكوبي عشقمان تا امروز صبح پيدا بود... بوي شراب ، عطر آغوشت هنوز در اتاق هست هنوز من مست از حضورت هستم...

نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 ساعت 21:17 توسط پرنده |

تنهایی...

کاش تنهایی را پشت دیوار شب جا می گذاشتم... کاش تنهایی، شبها تنهایم می گذاشت... صدای آمدنت سکوت را می شکست و مرا تازه می کرد، من باز متولد خواهم شد...لیلی ای بی مجنون...کاش دستانت دستانم را می شناخت تا چنین غریبانه پی مرهم نمی گشتم مرهمی برای زخمهای کهنه رازهای قلبم... رازهایی که با من، در من متولد می شوند... عشقی که پیدا و پنهان است در من...رازهایی که با کسی نمی گویم جز مجنونی که برای لیلی بیابم...تنهایی، مرا در چشمانم می شکند حتی او در برابر من ایستاده و معشوقش را در آغوش کشیده... کاش آغوشت مرا می خواست...کاش تنها نبودم...

نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 ساعت 20:47 توسط پرنده |

حقیقت عشق...

 

من خود را در کوچه پس کوچه های حقیقت عشق گم کرده ام تا شاید تو را پیدا کنم...

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 ساعت 22:31 توسط پرنده |

این بهار می آیی...

ترانه روي آبي بي كران دريا موج مي زند. روي موهايم شكوفه مي گذارم و آغوشم را برايت باز مي كنم. دلم مي گويد اين بهار مي آيي... زمزمه عشق در دلم مي جوشد. بهار را مي خوانم تا تو را زودتر برايم بياورد. فرياد شوق غزال دلرباي عشق را براي وصالمان مي شنوم. احساس مي كنم  شنيده مي شوم ، احساس مي شوم... دلم مي گويد اين بهار مي آيي ، مست از بوي گلهاي بهاري مي شوم . رقص غزلهايم را در آينه روشني ميان انوار حضورت مي بينم. شادماني صدا را در شوق سحر مي شنوم. مرواريد لبخند عشق در زندگيم غلتان شده. شبنم ها برق ديگري در نگاهشان دارند. اين بهار درخششي ديگر دارد. بوي آمدنت را اين بهار مي شنوم و خدا را كه اين عشق را به من داد مي ستايم.

 

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 ساعت 22:3 توسط پرنده |

من کودکم....

سکوت می کنم ، با اینکه می دانم چاره دلم این نیست باز صبوری می کنم.... چه کسی می داند شاید روزی من بزرگ شدم و دیگر برای بازیهای کودکانه بهانه نگرفتم. در شگفتم که دراین دنیا عشق را بازی کودکانه می دانند و من را به کودکی متهم می کنند و تنهایم می گذارند. دیگر عروسکهایم هم با من هم کلام و هم بازی نمی شوند. تو هم که نیستی برای چه کسی از دلم بگویم... سکوتم را با نام چه کسی بشکنم هنگامی که عشق پشت بر من کرده، ایستاده و التماسهای دلم را نمی شنود. کاش باد بوزد تا رقص برگها را در باد تماشا کنم... کاش باران ببارد تا رنگی تازه بگیرم تا سبز شوم. شعری عاشقانه برایت بگویم. کاش خورشید طلوع کند تا دلم تنها نباشد...

نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 ساعت 21:25 توسط پرنده |

شب مهتابی...

یه شب مهتابی... منم و آینه خورشید و انعکاس نور عشق... نورش را با وجودم می آمیزم... روحم را با صداقتش می شویم .... به چشمانم نگاه کن... تا عشق، تا پرواز را در من ببینی تا با نگاه برایت بگویم شبها تا سحر برای آمدنت دعا می کردم...

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 18:18 توسط پرنده |

شاهد باش...

تو شاهد باش که خود با حسرت حتی یک لحظه آغوش ، تنهایی همه را به دوش می کشم و نمی گذارم گرداب اشک را که چشمانم را با خود می برد ببینند...

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 17:58 توسط پرنده |

بهار نارنج...

دلم گرفته... از زندگی...از مرگ... از تکرار، ما همه اسیر تکرار در خود و در روزگار هستیم. خدایا من را نجات بده ، به خاطر عشقم ، به خاطر صبرم... نمی خوام انقدر در خودم تکرار بشم که دیگه چیزی از اون عشق پاکی که توی وجودم هست نمونه... دلم از آسمان ابری گرفته انگار امسال بهار دست دلم را نمی گیرد تا بوی عطر بهارنارنج ها را احساس کنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 17:30 توسط پرنده |

هیچ کس نمی داند...

باز شب شد، من ماندم و تنهایی و بغضی سرد که سخت مرا در آغوش کشیده دوست دارم هق هق گریه را سردهم تا از دلتنگی جدا شوم و دلم دست در دست دلت گذارد. اگر بازی ای کودکانه را آغاز کردی و از من پنهان شدی اعتراف می کنم پیدایت نمی کنم... التماس می کنم خودت را به من نشان بده... زهرخند لحظه ها باعث می شود که بغض را که تنها مهربان نا مهربانی ست که مرا در آغوش کشیده ببلعم. اما کاش با گریه دلم را سبک کنم...نیستی و من در سکوت حسرت یک همراز را می کشم... بیا، لحظه هایم گرمایشان را، رنگشان را از دست داده اند... نه سبز و نه آبی و نه هیچ رنگی دیگر نیست...واژه ها بی معنا شده اند... آغوش معنای گور می دهد...بیا و من را با خود ببر حتی شده به رویا...اینجا عشق را غریبانه به دار می کشند و بعد در سوگش می گریند..... هیچ کس نمی داند چه می خواهد و من از ابتدا تو را طلب کرده ام....

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 23:52 توسط پرنده |

عاشقم من...

 

با من حرف بزن بگذار برای یک لحظه فکر کنم که تنها نیستم...

نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 23:28 توسط پرنده |